|
دلتنگی های من | ||
|
معلم پسرک را صدا زد تا انشایش را با موضوع علم بهتر است یا ثروت؟بخواند.
پسرک با صدای لرزان گفت:ننوشتم معلم با خط کش چوبی پسرک را کتک زد.... پسرک دستهای قرمز و باد کرده اش را به هم میمالید و زیر لب میگفت:اری ثروت بهتر است زیرا اگر داشتم دفتری میخریدم و انشایم را می نوشتم..................... [ یکشنبه 25 دی1390 ] [ 12:13 PM ] [ من ]
مردم کشور من به صحنه ی بوسیدن دو عاشق با نفرت بیشتری نگاه میکنند تا صحنه ی اعدام یک انسان
عجب قصه ایست قصه ی بیسوادی و سنت........................ [ چهارشنبه 14 دی1390 ] [ 0:57 AM ] [ من ]
تو که نه بوده ای .نه هستی. نه خواهی ماند.............
پس نمی بینی.پس نمی دانی. پس قضاوت نکن......... باور کن .این روح خسته را جای طعنه ی تو نیست!!!! عجب روزگاریه.بعد از مدت ها با دوستام رفتم بیرون ولی حاشیه ها همه چیو خراب کرد... [ دوشنبه 9 آبان1390 ] [ 0:25 AM ] [ من ]
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد. یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد. سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد. نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد. او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد. زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری! نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد. در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد. یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد. این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد. گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم. اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست. آری ، درست است . شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود. یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود. مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید
[ یکشنبه 17 مهر1390 ] [ 11:29 PM ] [ من ]
گاهی سکوت علامت رضایت نیست........................
شاید کسی دارد خفه می شود پشت سنگینی یک بغض......................! [ یکشنبه 17 مهر1390 ] [ 0:39 AM ] [ من ]
این هفته یعنی دیروز سالگرد سهراب سپهری بود.
به یادش بیاین نیت کنیم و به اشعارش یه تفعل بزنیم.
در شب تردید من.برگ نگاه! میروی با موج خاموشی کجا؟ ریشه ام از هوشیاری خورده آب: من کجا .خاک فراموشی کجا. دور بود از سبزه زار رنگ ها زورق بستر فراز موج خواب. پرتویی آیینه را لبریز کرد: طرح من آلوده شد با آفتاب. اندهی خم شد فراز شط نور: چشم من درآب می بیند مرا. سایه ترسی به ره لغزید و رفت. جویباری خواب می بیند مرا. در نسیم لغزشی رفتم به راه راه.نقش پای من از یاد برد. سرگذشت من به لب ها ره نیافت: ریگ باد آورده ای را باد بربد.
روحش شاد.
[ جمعه 15 مهر1390 ] [ 11:58 PM ] [ من ]
یادته زیر گنبد کبود.......................
۲تا عاشق بودن و کلی حسود. تقصیر اون حسودا بود که شده:یکی بود.یکی نبود. [ چهارشنبه 13 مهر1390 ] [ 1:1 AM ] [ من ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||